افکار این روزهای من
سرگشاده مینویسم این نامه را،اما تو محرمانه بخوان
.بخوان که شاید به حرمت من نه به حرمت این واژه ها جوابم را بدهی
از ایهام و تلمیح و تشبیه و تضمین خسته ام.
خسته ام از آرایه هایی که فریبم دادند هنگام نوشتن.
واژه هایی که تو را دچار سوء برداشت کردند هنگام خواندن.
هیچ وقت نگذاشتند به اصل حرفم پی ببری،به عمق کلمات....
اما این بار میخواهم ساده بنویسم،رک و راست تا ببینم باز هم بهانه ای داری برای کنایه زدن؟
تو روحم را به خودت وابسته کردی،با حرف هایت،صبوریت،با مهربانی و لحن گرمت.
اما نفهمیدی که من ا ن س ا ن م ،نه اسباب و وسایل اطرافت.
من کوله پشتی ات نبودم که روی شانه هایت جای بگیرم و دم نزنم از این شانه های مردانه،که جان میداد برای سرگذاشتن و گریستن.
من پیراهن راه راه طوسی ات نبودم که وقتی غرق در آغوش و بوی مست کننده ات شد با یک بار شسته شدن همه چیز از یادش برود
تو ندانستی که من عینک نزدیک بینت نبودم که جای بگیرم روی چشمانت و آشفته ی آن دو نقطه سیاه و معصوم نشوم؛
عینکت نبودم که با ها...کردنی این نقش زیبا را از ذهنم پاک کنی.
.من نتوانستم مثل دستکش چرمی ات مقاوم باشم در برار لطافت انگشتان کشیده ات.
شازده کوچولوی عجیب من،خواسته یا ناخواسته مرا اهلی کردی؛
مفهوم اهلی کردن را که میدانی؟هر چند چیز بسیار فراموش شده ایست،اما یعنی ایجاد علاقه کردن
نیازمند تو شدم که وزش باد در گندم زار حالم را دگرگون میکرد
حال و هوایم را عوض کردی که صدای پایت غوغایی در درونم به پا میکرد.
نفهمیدی و من با این آشفتگی ها سر کردم،با این دیوانگی های زنانه....
به درونم پی نبردی که قلبت را قسمت کردی با دیگری
احساساتم را حس نکردی که رام شدی به دست دیگری.
زن نیستی که بدانی چگونه ذره ذره آب شدم با یادت.
جاده دو طرفه زندگی ام باریک شد و به بن بست رسید.
مهم نیست،عشق بازیت را بکن شازده.
من همچنان به آسمان خیره میشوم تا ستاره ای را که در آن مشغول دلدادگی هستی رصد کنم....
| Design By : Night Melody |
